تبليغاتX
"دست چپی" - رفقای چپ وتناقضات گفتاری و رفتاری

"دست چپی"

هیچ چیز بدتر از تناقض گویی و یا درجه ای بالاتر دروغگویی نیست.هیچ چیز ساده تر نیز از اینها نیست.متاسفانه بسیاری از فعالین چپ  نیز امروز درگیر سیاه کاریها و حیله گریهای سیاسی شده اند.میتوان گفت این به مشکلی لاینحل برای همه تبدیل شده است.به نظر میرسد بیشتر از انکه بعضی دوستان سیاست را تغییر بدهند.سیاست انها را تغییر داده است..میتوانیم بگردیم و ببینیم که امروز  سطح وسیعی از فعالین چپ به جای اثبات گرایی و دفاع حقیقی و جامع از سوسیالیسم به تناقض گویی و مصلحت جویی و پارادوکس رسیده اند که ابدا اشتباه تایپی و یا بد گرفتن و بد فهمیدن نیست.نشان از این میدهد که جنبش اجتماعی این افراد در ورای واقعیت است و یا مجبورند به تناقض گویی دست بزنند،چون این تناقضها  انها را از دفاعیات ناجور در امان میدارد ویا به انها کمک میکند که همیشه در صحنه حضور داشته باشند .دوستانی که از مطلب اولیه خویش و یا شاید از یک ستون به حرفی دیگر میرسند و این همیشه تکرار میشود اینها را نمیتوان  چندان ناشی از نادانی شخص دانست(که بسیاری علامه های دهرند).این افراد برای انکه بخواهند به  دفاعیات خویش رنگی درست بزنند مجبور به پارادوکس و تناقض گویی و یا مصلحت سنجی میشوند.نکته دیگر گفتارها و اعمال متفاوت است که مثل روز روشن صورت میگیرد.و در خلاف جهت خط قرمزهای تعیین شده برای رفقای چپ ما شکل میگرد.خط قرمزهای یک چپ گرا اکثرا  اندیشه های مارکس و لنین است ولی در همان اندازه در رفتارها و گفتارهایی به شدت نمایان رنگ بویی  در خلاف جهت ان به مانند کائوتسکی و یا مارتف و حتی عقب مانده تر از انها میگرند(در حالی که انها را تکفیر هم میکنند).این چیزی است که نمیتوان کتمان کرد.کسی که   مسلمان است سعی میکند مارکس را نیز یک مسلمان جای بنهدواولین تناقضات را شکل میدهد تا همه از این تناقضات به ایده لوژیک بودن مارکسیست برسند.او خود و دیگران را گول میزند که  از افیون توده ها قالبی دیگر برای مارکس  بگیرد و با سفسطه گری ان را تغییر بدهد.همین کافی است تا او وارد انحراف بشود.به تناقض گوییها و دروغگوییهای زیادی دست بزند..او میخواهد جنبش عقب مانده خویش را در قالبی  مدرن جای بزند..کسی که  دفاع از ناسیونالیسم را در قالب مارکس توضیح میدهدویامیخواهد به زور این را بفهماند که اگر مثلا انگلس زنده بود به فردوسی احترام میگذاشت این  در واقع میخواهد همه ما را گول بزندو جنبش عقب مانده خویش را در قالب چپ به ما نشان دهد.میخواهد این فهم که که خود تحت تاثیر اندیشه های سنتی و عقب مانده است را در قالبی جای بنهد که به مد روز نزدیک است و و همین سبب میشود که  مارکسیسم گاهی قالب ایده لوژیک بگیرد،بی انکه شباهتی به ان داشته باشد.همین ها سبب تناقضات میشود.و ان زمان که سوسیالیسم از مسیر خود خارج بشودتناقضات نیز شکل میگیرند.از گذشته بسیاری ان چنان تحریف در مارکس کردند که به زبان نیاید.حتی مذهبیون هم به مارکس چهره ای مذهبی دادند و اولین سوسیالیست قرن را  سران اسلام دانستند.شما اینجا وارد یک سرگیجه مزمن میشوید که پر میشود از تناقضات و سفسطه گریها که به شدت خطرناک است.اینها میخواهند خودشان را تلاقی سنتها و مدرنیسم   نگه دارند و برای این مجبور به دروغگویی میشوند.کسی که  لنین را در  خانه میگذارد و از کائوتسکی  بیشتر از عدم گرفتن قدرت سیاسی و رعایت اداب دموکراسی سخن میگوید  همه از جمله خویش را گول میزندو انها که احمقند(و همیشه عده ای احمقند) را به این نتیجه میرساند که انها در حال  تعریف سوسیالیسم هستند.معمولا این افراد ان چنان زرنگند و کارشان را به خوبی بلدند که بسیاری را گول میزنند.نمونه اش لیبرالهایی است که ناراحتند بعضیها چرا کائوتسکی نمیخوانند.انها یکبار مارکس و لنین را نخواندند که ببینند بسیاری  اگر کائوتسکی هم نخوانند همان رفتار و عمل او را در حال انجام دادن هستندونیازی به خواندن نیست.نوشته های بسیاری از دوستان چپ  تنها حس ناراحتی را به ما دست میدهد.شاید این یک مانیفست از قبل اعلام نشده باشد که صدایش را در نیارو به همان ترتیبی حرکت کن که بتوانی در کوتاه مدت نفسی بکشی.میخواهم زنده بمانم پس دروغ میگویم(فیلمی از تهمینه میلانی)این تضادهای گفتاری و رفتاری را میتوان از خود بورژوازی قدر و قلدر جستجو کرد کهخ ان چنان قوی است که بسیاری حتی چپهای منتقد سرمایه داری هم به انحرافات ان در میغلتند.بورژوازی در مسیر از خود بیگانگی که برای انسانها می افریند بسیاری از چپ گرایان را نیز از خود بیگانه میکند..بسیاری مجبورند برای ادمه حیات حقیقت را  فدا کنند و مصلحتها را جایگزین کنند.تا حدود زیادی همان خط و همان ستون یک مطلب از رفیقی چپ به یکباره رنگی دیگر به خود میگیرد.همان  قهرمان تو در عرصه سیاست  تنها  برای سخنرانیها خوب است.بگذار فعلا دیپلماسی ما این باشد  که بتوانیم نفس بکشیم.رفتاری شبیه دموکراتها و بورژوا مابها و که شاهدش دوم خردادیها هستند که ما را یاد دوم خردادیهایی میاندازند که خمینی را میستایند و او را غیر گفتاری نفی میکنند.شاید همه اینها به ما این را برساند که سیاست ان چنان حقه باز است که حقیقت گویی و انعکاس واقعیت در همه حال در ان محال است. و این چپ و راست نمیشناسد.

در وبلاگ اسد  ما با یک دوستدار لنینیست روبه رو هستیم..با کسی که میخواهد از این سخن بگوید که که چپ در حال امدن  است و در حالی که شکست خورده در حال بازگشت است(و منکر میشود که ما دونوع چپ داریم.یکی شکست خوردگان که خودش از درون ان می اید و دیگری شکست نخوردگان که هیچ گاه در مسیر طیف اولی ثرار نداشتند که این چنین همه را به یک چوب میراند)او چپ را وامدار همان توده ایها میداند که شکست خورده اند و اکنون باید به باز بینی گذشته خویش بنگرد.اما  اینجا او دوباره همان توده ای میشود و حتی عقب مانده تر ازنها میخواهد که ما وارد یک جریان غیر سیاسی و صنفی بشویم.بازهم  زنده باد توده ایها که حداقل خواستار قدرت با بورژوازی ضد امپریالیست بودند.وبلاگ پرده به صراحت ان را نفی میکند.قدرت گیری لنین را به شدت تقبیح میکند ومیگوید از تجربه شکست منصور حکمت درس بگیریم(کدام شکست؟ هیچگاه تفسیری به دست نداد)نوسنده وبلاگ پرده چپ را همان گونه میخواهد که لیبرالیسم وعده  و ارزوی ان را دارد.اگر اینها در تقابل با لیرالیست قرار بگیرند باشدت هرچه تمامتر  او را میکوبند ولی اکنون همان خواستها و اهداف انها که چپ بی ازاری باشند و به مانند جنبش زنان همیشه در حاشیه و وغیر سیاسی خواستهای صنفی داشته باشند و بتوانند همان طور که کردستان  نفوذ دارند در اصفهان هم نفوذی کسب کنند را منتهی الیه ارزوی خویش  عنوان میکند(و این را به صراحت در وبلاگش  میاورد).این دوستان شکست  ها و نقطه ضعفهای سابق را نقطه قوتهای  جنبش چپ سابق میدانند و در همان مسیر در حال حرکت ان هستند.تنها عیب ان چپ و ان شکست طلبان را عدم سیر به دموکراسی  عنوان میکنند.و این دموکراسی است که نقطه  امید این دوستان معرفی میشود

در نزد بسیاری از دوستان هیچ چیزمثل دموکراسی زیبا نزد  این عزیزان توصیف نمیشود.حتی از سوسیالیست  مفهومیتر و جامع تر تبلیغ میشود.پارادوکسها این جا نمای واقعی تری میگرند.همه در درجه اول دموکراتند.بینا داراب زند میگیود ما دو نوع چپ داریم.یکی رفرمیست(لیبرال)و دیگری انقلابی(دموکرات)و مشخص نیست که دموکراسی  چرا باید تفاوتها را اعلام کند.همیشه یک چپ باید مرز بندی خویش را بر اساس سوسیالیسم  نشان بدهدولی مشخص نیست چرا این طفل شیرین دموکراسی منتهی الیه مرز بندی ما با چپ رفرمیست میشود(به مصاحبه ایشان میرسیم).اما دوستان تنها از دموکراسی ان چنان تصویری ساختند که اکنون در همان  طیف حرکت میکنندبه قول سهیل اصفی جهانی  دیگر ممکن نیست.(ومشخص نیست سهیل چرا منتقد جهان سرمایه داری شده؟و یا این احساس را داردمنتقل میکند)و بازاینکه میگوند نظام سوسیالیستی نظام برتر است به اعمال دموکراتیک(همان قانون گرایی)میرسند.با وجود انکه از نظر بهروز کریم زاده دموکراسی  نه ایده ال و نه هدف است(پلمیک او با سعید قاسمی نژاد)و لی بعد رفیق بهروز مدعی میشود که ما خواستار حکومت دموکراتیک هستیم.از نگاه هژیر پلاسچی ازادی واقعی هنگامی  میاید  که لغو کار مزدی و سوسیالیسم  جای گزین شود ولی ایشان بعد میگوند من برای مرز بندی خودم با جریانات دیگر خودم را دموکرات میدانم(جوابیه ایشان به فواد شمس).مشخص نمیشود اگر سوسیالیسم  و لغو کار مزدی ازادی می افریند پس  عنوان دموکراسی  و سوسیالیسم دموکراتیک اینجا چه صیغه ای را بازی میکند؟!حقوق دموکراتیک از منظر  این عزیزان به شیوه همان راستها و لیبرالها هرگاه منافع شخصی در خطر بیفتد تغییر میکند.سهیل اصفی دموکراسی را  دفاع از حقوق اقلیت میداند.درحالی که یک چپ که به دیکتاتوری پرولتاریا معتقد است  در درجه اول منافع طبقه زحمتکشان  برایش در درجه اهمیت قرار دارد.حقوق اقلیت  نباید در تضاد با منافع زحمتکشان تصویر شود.اما سهیل در تعریف دموکراسی به همان شیوه بورژوازی هم اشتباه میکند و به مانند راستها نما را میبند و ریشه را رها میکند.دموکراسی ان گونه که تعریف میشود یعنی ازادی منافع اقلیت و فریب و دام برای طبقه اکثریت،که هرگاه به مشکل بربخورند ان را رها بکنند و به نام منافع ملی و عمومی ان را تعریف بکنند.میتوانم بگویم از این منظر اگر نگاه بکنم من با صادق نوابی کاملا موافقم.صادق راست میگوید.او میگوید بستن شبکه تلویزیونی به دستور هوگو چاوز عین دموکراسی است.او پر بیراه نمیگود.اکنون دموکراسی همین گونه تعریف میشود.فقط مشکل صادق این است که دموکراسی قالبی چپ دارد.ولی اگر منصف باشد او باید به امریکا هم حق بدهد که سانسور و خفقان ایجاد میکند.او باید به اسراییل هم حق بدهد.ولی چون چاوز ضد امپریالیست است  ان را  برای امثال خویش تنها خوب میپندارند.تضادهای این دوستان وسرگیجه ها ی ما از چنین تعاریفی از این دوستان اینجا پیدا میشود.سهیل  همه ما را گیج کرده است.او مشخص نمیکند برای چپ منافع زحمتکشان مهم است یا نه؟ و اگر بله پس چرا به مانند بورژواها شعار دموکراسی  یعنی اعطای حقوق اقلیت را سر میدهد. وصادق نوابی دنیاش  محدود به قهرمانانی میشود که دموکراسی را  هرگاه به نفع خویش باشد توجیه میکنند.او ما را به این نتیجه واهی میرساند که چاوز  برامده از جنبش زحمتکشان است.در حالی که میتوانیم به خوبی متوجه شویم چاوز از این حرکاتش بیشتر از همه قدرت فردی  و ماندگاری در قدرت است.صادق نوابی این را برای غربیها  و پرو غربیها  نفی میکند ولی برای انان که خود را برامده از جنبش چپ میدانند تایید میکند.صادق نوابی به خوبی میداند که هرگاه منافع فردی و ملی و در خطر بیفتد دموکراسی این  اجازه را دارد که سرکوب کند ولی تنها امثال کوبا و ونزوئلا مجوز چنین همکاری را دارند.نوبت امریکا که میرسد اقای نوابی همان سهیل اصفی میشود که میگوید اقای بوش چرا سانسور میکنی؟این همه تناقض ما را وارد یک بازی کمیک میکند.از ان بدتر وقتی است که صادق نوابی  در کامنت دونی وبلاگش  یک نقد شدیدا پوپلیستی و ارتجاعی را به میان میکشد و تمام نقدش به دولت احمدی نژاد این است که چرا با ونزویلا رابطه دوستی را تقویت نمیکنید؟او اینجا به مانند ناسیونالیستهای عظمت طلب رفتار میکند.تنها با این تفاوت که انها عظمت را در دوستی با امریکا میدانند و دوست ملی گرای چپ ما معتقد است دوستی دولت(حال بماند که این دولت فاشیستی هم است)باید با  مخالفان ضد امپریالیست باشد.اینجا این عزیزان خواه ناخواه در کنار رژیم قرار میگرند.منافعشان این است که بتوانند چنین ارزوهایی حقیری را به جامه عمل بپوشانند.به جای انکه حتی از ونزوئلا بخواهند که با جمهوری اسلامی دوست نباشد به رژیمی که قرار است با ان مبارزه کنند خواستار  دوستی و مراوده میشوندو شعار دردهای مشترک را سر میدهند..از این منظر من که نگاه میکنم حق را به ناسیونالیستهای عظمت طلب میدهم که لا اقل در دستگاه دیپلماسی میخواهند در سوی اب حرکت کنند تا خللی به منافع ملی نخورد.صادق نوابی اینجا اتفاقا دارد خلاف منافعی حرکت میکند که خود طرفدار ان است.فکر نمیکنم صادق نوابی بتواند با وجود تمام افتخاری که به میهن خویش میکند از سوی ناسیونالیستها و گذشتگان ان به دلیل انکه میخواهد ایران را کوچک و شکست خورده تصویر بکند لایق نشانی باشد.همان طور که حزب توده با همه وجودی که خود را در راستای منافع ملی جای داد و خودشان را وطن پرست مدانستندو بارها سرود میهنی خواندند هیچ کس به انان توجهی نکرد و همه از چپ و راست انان را تحقیر کردند.و ضد وطن لقبشان دادند.

در میان دوستان به راحتی تضادها ستون به ستون درج میشود.این تضادهای گفتاری ویا تضاد در گفتار و رفتاریک اصل مهم برای به بازی گرفتن و پیاده کردن دفاعیات دوستان است.شاهکار یک گفتار شدیدا  متناقض رادر مصاحبه بینا داراب زندبا سایت گزارشگران باید جستجو کرد .این مصاحبه را که بخوانید متوجه نمیشوید طرف دارد از چه چپی سخن میگوید.او خودش را چپ انقلابی میداند و ان را دموکرات میداندو مشخص نمیکند تمایز چپ انقلابی با چپ رفرمیست (به زعم ایشان)بر سر کمونیزم است و یا دموکراسی که تمایز خود را در این میبیند.مساله به اینجا ختم نمیشود.داراب زند  خودش را چپ انقلابی میداند ولی بعد میگوید ما در دهه شصت اشتباهات بسیار خنده دار در دفاع از خرده بورژوازی داشتیم و انها که به چنین خطهایی اعتقاد نداشتند (مشخصا منصور حکمت)میگوید اینها خودشان نمونه ای چپ رفرمیست هستند.رفیق ما مشخص نمیکند  چطور چپ انقلابی مورد دفاع ایشان این چنین از در سازش با بورژوازی بیرون میامد که حال که اقای داراب زند نگاه میکند به ان میخنددو چنین چپی را نباید چپ رفرمیست جای بنهد(حتما چون نمیخواهد خودش را رفرمیست بداند).و بازهم با وجود انکه اعتراف میکند که ان چپ کمیک بود بازهم بسیار ناراحت است که چرا جوانان  از تجربیات چپ گذشته بهره نمیجویند ومثال رفیق دربندش را میزند(پیمان پیران)حال کسی نیست که بگوید ان دوستان که این چنین  تحریفات اشکاری داشتند که موجب خنده داراب زند اکنون میشود چه کمی به چپ میتوانند بکنند.به جوانانی که امروز به خوبی و بهتر از نسل ان دوره به نقد سرمایه داری دولتی  و چپ سنتی و شوروی میپردازند چه کمکی میتوانند بکنند.در حالی که بسیاری از این پیشکسوتان چپ هنوز در ته مانده های چپ خلقی و ارتجاعی باقی مانده اند.به راستی هیچ کس این چنین نمیتواند ما را از این همه تناقض به تناقض روحی رهنمون نماید.البته رفیق بینا تنها نیست.بسیاری از رفقا همان تصویر و رفتاری را نقد میکنند که خود در همان مسیر گاهی قرار میگرند و گاهی برای بحث عوض کردن و یا مصلحت سنجیها و ایجاد تحریفات به نقد میپردازند.امین قضایی یکی از دوستانی است که در درجه کسانی است که سوزن را ابتدا به خود نمیزند(این را بگویم که جای امین با خیلیها متفاوت است و من تنها میخواهم یک مطلب ایشان را فاکتور بگیرم).او کسانی که سوسیالیسم فوری را تبلیغ میکنند به پیتزا فوری تشبیه میکند و ان را شعاری بورژوازی و لوکس ماب و  و  مناسب مبارزان کوکی میداند(مطلب مبارز کوکی)و لی رفیق ما که همیشه بافنده خوبی بوده یادش رفته خودش را ببیند که به مانند بورژواها شعار هایی چون "ازادی و برابری برای همه"و یا نان و ازادی برای همه"سخن میگوید که شباهت بسیاری  به همان شعارهایی چون "هر ایرانی یک اتومبیل "دارد.امین ما مشکلش این است که نقد را در عین در قرار گرفتن در همان مسیر قرار میدهد و به تناقض گویی میرسد.شعار های ما در خیابان هم میتواند چزی شبیه همان پیتزا فوری و یا تبلغات لوکس و عوام فریب بورژوازی باشد(و امین نمیگوید مگر ما جز دادن شعار که میتواند شبیه بورژواها باشد مگر راهی هم داریم که توده ها را جلب کنیم) .اینجا هم یک لیبرال میتواند به همان "نان و ازادی برای همه"رنگ و بویی چون پیتزا فوری مورد استفاده امین بدهد.دیگران همه مثل امین نیستند.بعضی مصلحتها را فدای حقیقتها میکنند.اگر تا دیروز علی جوادی  ،کورش مدرسی را راست میخواند اکنون مصلحت حکم میکند به مانند انان در پروژه اسلام گیت قرار بگیرد.تا دیروز حق چاب محفوظ بود(مطلب اذر ماجدی) ولی امروز بگذار انجمن مارکس را به کورش مدرسی بدهیم.صدایش را در نیار که دیروز شدیدتر از لیدر فعلی حککا بر علیه کورش مینوشتیم و و میکوبیدیم چون پولاد کوبند اهنگران ،اکنون که ما را جای نمیدهند بگذار به ان یکی نزدیک شویم

.عده ای نیز برای این به تناقض دست میزنند برای اینکه با از ما بهتران  نزدیکی کنندو برای همین به هر سطحی نگری دست میزنند.حتی تمام مبانی خویش را نادیده میگیرند.خود را کمونیست کارگری میخوانند ولی وقتی دانشجویانی در همین مسیر میخواهند حرکت کنند به شدت میتازند و ان را سبک میدانند.یکی به اینان بگوید پس بفرمایید از جایگاهتان پایین و منصور حکمت را نیز  سبک بشمارید.پرده های ایده لوژیک در اینان که به وجود بیایددیگر هیچ چیز را جلو دار ان نیست.گویی تنها یک بعد  و یک شخصیت را میبنندو توجه نمیکنند که دیگران  دارند همان مسیر را با کمی تفاوت ادامه میدهند.تنها کار اینها این است که با این نقل که چون فلانی گفت پس بحث تمام است  بازی را تمام بکنند.وچون نگاهشان ان قدر سطحی است متوجه نمیشوند  در اطراف خویش چه خبری میشود.گویی همه باید خود را صراحتا تحت تاثیر مبانی  ان رهبر مذهبی در بیاورندو اسمش را بیاورم تا اینها بفهمند موضوع از چه قرار است و باور کنند .رحمان حسن زاده میگوید افتخار حکمت این بود که هیچگاه از مارکس و لنین فاکت نمیاورد.ولی خود هرگاه به مشکل بر میخورد میگوید شما با اینجای حکمت در تضادید.و همان قدر که به مذهب گرایی در سوسیالیسم رسیده اند  به نفی ان میرسند.میگویند سوسیالیسم اساس انسان است ولی به یکباره مدعی میشوند که مردم را نیز رم میدهد!!!شاید اگر یکی دیگر چنین سخن میگفت و حکمت اعتراض میکرد اولین  طرفداران ایستاده در برابر ان همینها بودند.اما اکنون  اولین کسانی هستند که می ایستند.چون دیدشان محدود و کوچک است

.تناقض گویی اصلی است برای برون رفتن از  دفاعیات ناکامل خویش یک استالنیست نمیتواند به دفاع از استالین برسد مجبور میشود به دموکراسی و یا مارکس و لنین  رجوع کند.بعضی دیگر نیز رابطه های شخصی را مبنای  نام گذاری  رفقای خویش میکنند.نویسنده ای که هیچگاه در دفاع از سوسیالیسم و انقلاب سخن نگفته نویسنده طبقه کارگر معرفی میشود و هرکس که مخالفت کند به شدیدترین وجهی علیه ان می ایستند.بعضی نیز ان قدر از مرحله پرتند که تناقضشان را از حرفشان در نمیاوریم.اینان روز راشب میدانند.اینکه اقای مانی روشن میگوید هیچ خطری  به عنوان حمله نظامی نداریم. و امریکا تضعیف شده است در نزد اهالی نظر یک شوخی است.هر کسی که کمی از اوضاع دنیا با خبر باشد متوجه میشود که  امریکا با استفاده از ابزارهای بسیار قوی که دارد و شعار مبارزه با تروریست همیشه نقشه جنگ در کاخ سفیدشان قرار دارد.و همیشه گزینه های نظامی را بررسی میکنندو معمولا نیز هرچند سال یکبار شاهد حمله ای از سوی این  دولت هستیم.رییس جمهوری امرکیایی که حمله نکند همیشه مورد تعجب  همگان بوده است.چون منافع امپریالیستی امریکا جنگ را یک ابزار همیشگی مورد استفاده قرار میدهد.اکنون نیز موضوع استفاده از سلاح اتمی همیشه میتواند این خطر را دامن بزند و مشخص نیست این حرف که خطر نظامی وجود ندارد از کجا میاید.او میخواهد بگوید که امریکا از قدرت گرفتن چاوز و انتخابات امریکای جنبوی ضعیف شده ولی میتواند  فاکتورهایی چون پیروزی سارکوزی و انجلا مرکل را گامی برای ارتباطات بهتر اروپای غربی با امریکا فرض بگیرد.شکی نیست که جمهوری اسلامی   و امریکا با هم مذاکراتی دارند و منافع مشترکی نیز دارند و در دستگاه دیپلماسی گزینه های مختلف چون استفاده از سلاح هویچ و چماق (اصطلاح امریکاییها )استفاده میشود.اما خطر نظامی یک خطر بالقوه است.همین طور که در عراق پیش افتادو اگر کسی به ماهین امپریالیست وقوف داشته باشد میتواند خطر جنگ را دائمی ببیند

.و گواه دیگر متناقضان انان هستند که مشخص نمیکنند اصلا مشکلشان کیست.اقای پیمان پیران مطلبش را که بخوانید ابتدا میگوید ما با لیبرالیست قلدر مبارزه کردیم.و و اکنون هرچند جمهوری اسلامی مهم است ولی باید با ناسیونالیسم رادیکال به جدال بپردازیم و در این راه چپ محفلی در حال پایان خویش است. و توضیح نمیدهد که ناسیونالیسم رادیکال یعنی چه؟و لیبرالهای قلدر کیستند و چپ محفلی را چه کسانی تشکیل میدهد که صبحشان هنوز ندمیده؟

و من نیز اخرین تناقضات را شکل میدهم.اولین  تناقضات من این است که از این پارادوکسها به تناقضات روحی رسیده ام. و اولین سوالی که پیش برایم میاید که ایا میتوان از طریق سیاست با تمام این حیله گریهایی دارد بتوان زندگی را تغییر داد.استادی معماری دارم که میگوید معماری زندگی را تغییر میدهد.کاش میشد  در راه تغییر زندگی خویش  سیستم جهان امروز را نیز تغییر بدهد. که سیاست را ویرانتر از این حرفها است

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط کامران مزین  |