تبليغاتX
"دست چپی"

"دست چپی"

این که  رژیم جمهوری اسلامی  با تشکلهای کارگری مخالفت کنند و یا لیبرالها  سندیکا را بر اتحادیه ها مقدم شمارند  و خواستار انحلال  تشکلهای کارگری بشوندهیچ حرف و بحثی نیست.جایگاه انها و نیاز انها چنین اقتضا میکند.اما اینکه حزبی که خود را حزب طبقه کارگر بداندو تشکیل اتحادیه ای را به سخره بگیرد باید به ان پی برد که که این حزب  در تضاد با منافع طبقه کارگرو در جهت منافع خرده بورژوازی شکل گرفته است.وگرنه ما هرچقدر  میاندیشیم نمیتوانیم درک کنیم که تاسیس یک تشکل از بیکاران یک شهر با اساس نامه و ماهیت کارگری و مستقل از دولت چرا باید از جهت حزب کارگری به مانند حزب حکمتیست به نقد کشیده شود.کارگران یک شهر و نقطه ای بیکار شده اند.تشکل یافته اند تا حق خود را بگیرند و انگاه یکی  نه از پوزیسیون  و بلکه از اپوزوسیون اینجا مانع میشود که این تشکل موقتی است.چون فردا که کار گرفتید  این تشکل ماهیت خودش را از دست میدهد(و فراموش میکند که تشکل بیکاران میتواند  ده ها کارگر بیکار را جذب کند و اگر کارگری بیکاری شاغل شد چون بیکاری مشکل همیشگی سرمایه داری است پس همیشه  این تشکل پایدار خواهد بود.چون همیشه بیکار وجود دارد.ضمن انکه مبارزه با بیکاری هم با تشکل یافتن جواب دارد).این کادر حزبی و این شخص تنها حزب خود و تشکل خود را و هرچه در جهت منافع حزب خود باشد را در جهت درست  نگاه میکند و درباره ان مینویسدبارها  کارگران را به تشکل وا میخواهند.ولی به هنگامه  انکه کارگران به خود میایند و اعلام  تشکل میکنند با هزار سفسطه گری ان را مورد نقد قرار میدهند.چون میبینند ان نیاز انها را رفع نکرده است.خیلی مایه تعجب است که مظفر محمدی با سالها سابقه مبارزاتی این چنین  درگیر اعمال و رفتارهای حاشیه ای و غیر قابل باور میشودکه حتی فکر کردن ان هم سخت است که یک کمونیست بخواهد تشکلی منحل بشود.من این مشکل رااز اقای محمدی نمیدانم.همان طور که ناصر اصغری هم گفت  ایشان قبلا از مدافعان  تشکل بود ولی از هنگامه ای که حزب حکمتیست به راست چرخید و انحرافات سنگینی در جهت منافع  راست انجام دادند و از سوسیالیسم رم کردند تمام این دوستان اسیر سطحی نگری و تناقض و  راست روی بی شائبه ای  شدند که ذکر ان مثنوی هفتاد من کاغذمیشود.از دفاع  سانتریستی از حزب الله و  تا ایستادن بر علیه جنبشهای اجتماعی  ودانشگاهی،این رفقا تنها به دلیل انکه بخواهند در برابر  جریان کمونیزم کارگری با یستند و ان را مقابله با چپ سنتی بخوانند تا توانستند به نظریات راست گرایانه روی خوش نشان دادند تا  نشان دهند در جهت مقابله با کمونیزم کارگری از هیچ چیز فرو گذار نیستند و حتی به بورژوازی هم کمک میکنند تا حرفشان مانند کمونیستهای کارگری نباشد.علیه کمپین اکس مسلم موضع گیری کردند.علیه دانشجویانی  که میخواستند چپ کارگری را  جایگزین چپ رادیکال کنند موضع گیری کردند.مردم را به خانه نشینی تشویق کردند و مردم خر نشوید را به قول ثریا شهابی سبب افتخار حزب خود دانستند.از کارگران خواستند از حقوق بالا چشم پوشی کنند تا در مقابل کمپین حککا با ایستند.به جنبش زنان رنگی ناسیونالیستی بخشیدند که همین اقای محمدی  نویسنده ان  مطلب بود. و ... و حال نیز میخواهند تشکلهای کارگری را  منحل کنند....اینها همه نشان از فاجعه  میدهد.متاسفانه این حزب  با نقدهای سطحی خود به کمونیستها و جریانات چپ خواه ناخواه در جهت کمک به بورژوازی قدم بر میدارند.وقتی  چپ کارگری را همان بالماسکه کارگری میدانند.وقتی جلوی کمپین ضد  مذهبی را میگیرند و یادشان میرود  به جای ان الترناتیوی ارایه دهند.وقتی همه را به خانه تشویق میکنند و به جای تشکلهای توده ای خواستار نقش گارد ازادی میشوند و گویی از گاردشان سخن میگویند که مجاهدین نیز درباره ارتشش چنین سخن نمیگفت همه اینها نشان میدهد که این نظرات تا چه حد به ضرر  منافع طبقه کارگر است و این حزب در حال نابودی مبارزات مردم است و مبارزه با  کمونیزم کارگری و تشکلهای مورد حمایت  این جریان را در جهت اول نقدشان قرار میدهند..غافل از انکه اینها همه انتی کمونیستی است و این دوستان در همان مسیر رکت میکنند....

فکر میکنم نقد مظفر محمدی  رفقای عزیز عبدل گلپریان وناصر اصغری به خوبی انجام دادند که میخواهم حتما ان را بخوانید .وحرف زدن من بیشتر از ان  سر درد اوردن شما رفقا است.نوشته من تنها حاشیه ای بود بر  نوشته ایشان که بازهم ادامه خواهد داشت

خدا از دست دوستانم نجات دهد(ناصر اصغری)

    http://nasser45.blogfa.com/post-34.aspx

 تشکل کارگری،تشکل و یا انحلال(عبدل گلپریان)

http://www.wpiran.podzone.org/jedal-online/Mon/MON-0620-AbdolGolparian.htm

پی نوشت:نشریه جوانان کمونیست۳۰۳ را نیز بخوانید

         

                             www.cyoiran.com                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط کامران مزین  | 

هیچ چیز بدتر از تناقض گویی و یا درجه ای بالاتر دروغگویی نیست.هیچ چیز ساده تر نیز از اینها نیست.متاسفانه بسیاری از فعالین چپ  نیز امروز درگیر سیاه کاریها و حیله گریهای سیاسی شده اند.میتوان گفت این به مشکلی لاینحل برای همه تبدیل شده است.به نظر میرسد بیشتر از انکه بعضی دوستان سیاست را تغییر بدهند.سیاست انها را تغییر داده است..میتوانیم بگردیم و ببینیم که امروز  سطح وسیعی از فعالین چپ به جای اثبات گرایی و دفاع حقیقی و جامع از سوسیالیسم به تناقض گویی و مصلحت جویی و پارادوکس رسیده اند که ابدا اشتباه تایپی و یا بد گرفتن و بد فهمیدن نیست.نشان از این میدهد که جنبش اجتماعی این افراد در ورای واقعیت است و یا مجبورند به تناقض گویی دست بزنند،چون این تناقضها  انها را از دفاعیات ناجور در امان میدارد ویا به انها کمک میکند که همیشه در صحنه حضور داشته باشند .دوستانی که از مطلب اولیه خویش و یا شاید از یک ستون به حرفی دیگر میرسند و این همیشه تکرار میشود اینها را نمیتوان  چندان ناشی از نادانی شخص دانست(که بسیاری علامه های دهرند).این افراد برای انکه بخواهند به  دفاعیات خویش رنگی درست بزنند مجبور به پارادوکس و تناقض گویی و یا مصلحت سنجی میشوند.نکته دیگر گفتارها و اعمال متفاوت است که مثل روز روشن صورت میگیرد.و در خلاف جهت خط قرمزهای تعیین شده برای رفقای چپ ما شکل میگرد.خط قرمزهای یک چپ گرا اکثرا  اندیشه های مارکس و لنین است ولی در همان اندازه در رفتارها و گفتارهایی به شدت نمایان رنگ بویی  در خلاف جهت ان به مانند کائوتسکی و یا مارتف و حتی عقب مانده تر از انها میگرند(در حالی که انها را تکفیر هم میکنند).این چیزی است که نمیتوان کتمان کرد.کسی که   مسلمان است سعی میکند مارکس را نیز یک مسلمان جای بنهدواولین تناقضات را شکل میدهد تا همه از این تناقضات به ایده لوژیک بودن مارکسیست برسند.او خود و دیگران را گول میزند که  از افیون توده ها قالبی دیگر برای مارکس  بگیرد و با سفسطه گری ان را تغییر بدهد.همین کافی است تا او وارد انحراف بشود.به تناقض گوییها و دروغگوییهای زیادی دست بزند..او میخواهد جنبش عقب مانده خویش را در قالبی  مدرن جای بزند..کسی که  دفاع از ناسیونالیسم را در قالب مارکس توضیح میدهدویامیخواهد به زور این را بفهماند که اگر مثلا انگلس زنده بود به فردوسی احترام میگذاشت این  در واقع میخواهد همه ما را گول بزندو جنبش عقب مانده خویش را در قالب چپ به ما نشان دهد.میخواهد این فهم که که خود تحت تاثیر اندیشه های سنتی و عقب مانده است را در قالبی جای بنهد که به مد روز نزدیک است و و همین سبب میشود که  مارکسیسم گاهی قالب ایده لوژیک بگیرد،بی انکه شباهتی به ان داشته باشد.همین ها سبب تناقضات میشود.و ان زمان که سوسیالیسم از مسیر خود خارج بشودتناقضات نیز شکل میگیرند.از گذشته بسیاری ان چنان تحریف در مارکس کردند که به زبان نیاید.حتی مذهبیون هم به مارکس چهره ای مذهبی دادند و اولین سوسیالیست قرن را  سران اسلام دانستند.شما اینجا وارد یک سرگیجه مزمن میشوید که پر میشود از تناقضات و سفسطه گریها که به شدت خطرناک است.اینها میخواهند خودشان را تلاقی سنتها و مدرنیسم   نگه دارند و برای این مجبور به دروغگویی میشوند.کسی که  لنین را در  خانه میگذارد و از کائوتسکی  بیشتر از عدم گرفتن قدرت سیاسی و رعایت اداب دموکراسی سخن میگوید  همه از جمله خویش را گول میزندو انها که احمقند(و همیشه عده ای احمقند) را به این نتیجه میرساند که انها در حال  تعریف سوسیالیسم هستند.معمولا این افراد ان چنان زرنگند و کارشان را به خوبی بلدند که بسیاری را گول میزنند.نمونه اش لیبرالهایی است که ناراحتند بعضیها چرا کائوتسکی نمیخوانند.انها یکبار مارکس و لنین را نخواندند که ببینند بسیاری  اگر کائوتسکی هم نخوانند همان رفتار و عمل او را در حال انجام دادن هستندونیازی به خواندن نیست.نوشته های بسیاری از دوستان چپ  تنها حس ناراحتی را به ما دست میدهد.شاید این یک مانیفست از قبل اعلام نشده باشد که صدایش را در نیارو به همان ترتیبی حرکت کن که بتوانی در کوتاه مدت نفسی بکشی.میخواهم زنده بمانم پس دروغ میگویم(فیلمی از تهمینه میلانی)این تضادهای گفتاری و رفتاری را میتوان از خود بورژوازی قدر و قلدر جستجو کرد کهخ ان چنان قوی است که بسیاری حتی چپهای منتقد سرمایه داری هم به انحرافات ان در میغلتند.بورژوازی در مسیر از خود بیگانگی که برای انسانها می افریند بسیاری از چپ گرایان را نیز از خود بیگانه میکند..بسیاری مجبورند برای ادمه حیات حقیقت را  فدا کنند و مصلحتها را جایگزین کنند.تا حدود زیادی همان خط و همان ستون یک مطلب از رفیقی چپ به یکباره رنگی دیگر به خود میگیرد.همان  قهرمان تو در عرصه سیاست  تنها  برای سخنرانیها خوب است.بگذار فعلا دیپلماسی ما این باشد  که بتوانیم نفس بکشیم.رفتاری شبیه دموکراتها و بورژوا مابها و که شاهدش دوم خردادیها هستند که ما را یاد دوم خردادیهایی میاندازند که خمینی را میستایند و او را غیر گفتاری نفی میکنند.شاید همه اینها به ما این را برساند که سیاست ان چنان حقه باز است که حقیقت گویی و انعکاس واقعیت در همه حال در ان محال است. و این چپ و راست نمیشناسد.

در وبلاگ اسد  ما با یک دوستدار لنینیست روبه رو هستیم..با کسی که میخواهد از این سخن بگوید که که چپ در حال امدن  است و در حالی که شکست خورده در حال بازگشت است(و منکر میشود که ما دونوع چپ داریم.یکی شکست خوردگان که خودش از درون ان می اید و دیگری شکست نخوردگان که هیچ گاه در مسیر طیف اولی ثرار نداشتند که این چنین همه را به یک چوب میراند)او چپ را وامدار همان توده ایها میداند که شکست خورده اند و اکنون باید به باز بینی گذشته خویش بنگرد.اما  اینجا او دوباره همان توده ای میشود و حتی عقب مانده تر ازنها میخواهد که ما وارد یک جریان غیر سیاسی و صنفی بشویم.بازهم  زنده باد توده ایها که حداقل خواستار قدرت با بورژوازی ضد امپریالیست بودند.وبلاگ پرده به صراحت ان را نفی میکند.قدرت گیری لنین را به شدت تقبیح میکند ومیگوید از تجربه شکست منصور حکمت درس بگیریم(کدام شکست؟ هیچگاه تفسیری به دست نداد)نوسنده وبلاگ پرده چپ را همان گونه میخواهد که لیبرالیسم وعده  و ارزوی ان را دارد.اگر اینها در تقابل با لیرالیست قرار بگیرند باشدت هرچه تمامتر  او را میکوبند ولی اکنون همان خواستها و اهداف انها که چپ بی ازاری باشند و به مانند جنبش زنان همیشه در حاشیه و وغیر سیاسی خواستهای صنفی داشته باشند و بتوانند همان طور که کردستان  نفوذ دارند در اصفهان هم نفوذی کسب کنند را منتهی الیه ارزوی خویش  عنوان میکند(و این را به صراحت در وبلاگش  میاورد).این دوستان شکست  ها و نقطه ضعفهای سابق را نقطه قوتهای  جنبش چپ سابق میدانند و در همان مسیر در حال حرکت ان هستند.تنها عیب ان چپ و ان شکست طلبان را عدم سیر به دموکراسی  عنوان میکنند.و این دموکراسی است که نقطه  امید این دوستان معرفی میشود

در نزد بسیاری از دوستان هیچ چیزمثل دموکراسی زیبا نزد  این عزیزان توصیف نمیشود.حتی از سوسیالیست  مفهومیتر و جامع تر تبلیغ میشود.پارادوکسها این جا نمای واقعی تری میگرند.همه در درجه اول دموکراتند.بینا داراب زند میگیود ما دو نوع چپ داریم.یکی رفرمیست(لیبرال)و دیگری انقلابی(دموکرات)و مشخص نیست که دموکراسی  چرا باید تفاوتها را اعلام کند.همیشه یک چپ باید مرز بندی خویش را بر اساس سوسیالیسم  نشان بدهدولی مشخص نیست چرا این طفل شیرین دموکراسی منتهی الیه مرز بندی ما با چپ رفرمیست میشود(به مصاحبه ایشان میرسیم).اما دوستان تنها از دموکراسی ان چنان تصویری ساختند که اکنون در همان  طیف حرکت میکنندبه قول سهیل اصفی جهانی  دیگر ممکن نیست.(ومشخص نیست سهیل چرا منتقد جهان سرمایه داری شده؟و یا این احساس را داردمنتقل میکند)و بازاینکه میگوند نظام سوسیالیستی نظام برتر است به اعمال دموکراتیک(همان قانون گرایی)میرسند.با وجود انکه از نظر بهروز کریم زاده دموکراسی  نه ایده ال و نه هدف است(پلمیک او با سعید قاسمی نژاد)و لی بعد رفیق بهروز مدعی میشود که ما خواستار حکومت دموکراتیک هستیم.از نگاه هژیر پلاسچی ازادی واقعی هنگامی  میاید  که لغو کار مزدی و سوسیالیسم  جای گزین شود ولی ایشان بعد میگوند من برای مرز بندی خودم با جریانات دیگر خودم را دموکرات میدانم(جوابیه ایشان به فواد شمس).مشخص نمیشود اگر سوسیالیسم  و لغو کار مزدی ازادی می افریند پس  عنوان دموکراسی  و سوسیالیسم دموکراتیک اینجا چه صیغه ای را بازی میکند؟!حقوق دموکراتیک از منظر  این عزیزان به شیوه همان راستها و لیبرالها هرگاه منافع شخصی در خطر بیفتد تغییر میکند.سهیل اصفی دموکراسی را  دفاع از حقوق اقلیت میداند.درحالی که یک چپ که به دیکتاتوری پرولتاریا معتقد است  در درجه اول منافع طبقه زحمتکشان  برایش در درجه اهمیت قرار دارد.حقوق اقلیت  نباید در تضاد با منافع زحمتکشان تصویر شود.اما سهیل در تعریف دموکراسی به همان شیوه بورژوازی هم اشتباه میکند و به مانند راستها نما را میبند و ریشه را رها میکند.دموکراسی ان گونه که تعریف میشود یعنی ازادی منافع اقلیت و فریب و دام برای طبقه اکثریت،که هرگاه به مشکل بربخورند ان را رها بکنند و به نام منافع ملی و عمومی ان را تعریف بکنند.میتوانم بگویم از این منظر اگر نگاه بکنم من با صادق نوابی کاملا موافقم.صادق راست میگوید.او میگوید بستن شبکه تلویزیونی به دستور هوگو چاوز عین دموکراسی است.او پر بیراه نمیگود.اکنون دموکراسی همین گونه تعریف میشود.فقط مشکل صادق این است که دموکراسی قالبی چپ دارد.ولی اگر منصف باشد او باید به امریکا هم حق بدهد که سانسور و خفقان ایجاد میکند.او باید به اسراییل هم حق بدهد.ولی چون چاوز ضد امپریالیست است  ان را  برای امثال خویش تنها خوب میپندارند.تضادهای این دوستان وسرگیجه ها ی ما از چنین تعاریفی از این دوستان اینجا پیدا میشود.سهیل  همه ما را گیج کرده است.او مشخص نمیکند برای چپ منافع زحمتکشان مهم است یا نه؟ و اگر بله پس چرا به مانند بورژواها شعار دموکراسی  یعنی اعطای حقوق اقلیت را سر میدهد. وصادق نوابی دنیاش  محدود به قهرمانانی میشود که دموکراسی را  هرگاه به نفع خویش باشد توجیه میکنند.او ما را به این نتیجه واهی میرساند که چاوز  برامده از جنبش زحمتکشان است.در حالی که میتوانیم به خوبی متوجه شویم چاوز از این حرکاتش بیشتر از همه قدرت فردی  و ماندگاری در قدرت است.صادق نوابی این را برای غربیها  و پرو غربیها  نفی میکند ولی برای انان که خود را برامده از جنبش چپ میدانند تایید میکند.صادق نوابی به خوبی میداند که هرگاه منافع فردی و ملی و در خطر بیفتد دموکراسی این  اجازه را دارد که سرکوب کند ولی تنها امثال کوبا و ونزوئلا مجوز چنین همکاری را دارند.نوبت امریکا که میرسد اقای نوابی همان سهیل اصفی میشود که میگوید اقای بوش چرا سانسور میکنی؟این همه تناقض ما را وارد یک بازی کمیک میکند.از ان بدتر وقتی است که صادق نوابی  در کامنت دونی وبلاگش  یک نقد شدیدا پوپلیستی و ارتجاعی را به میان میکشد و تمام نقدش به دولت احمدی نژاد این است که چرا با ونزویلا رابطه دوستی را تقویت نمیکنید؟او اینجا به مانند ناسیونالیستهای عظمت طلب رفتار میکند.تنها با این تفاوت که انها عظمت را در دوستی با امریکا میدانند و دوست ملی گرای چپ ما معتقد است دوستی دولت(حال بماند که این دولت فاشیستی هم است)باید با  مخالفان ضد امپریالیست باشد.اینجا این عزیزان خواه ناخواه در کنار رژیم قرار میگرند.منافعشان این است که بتوانند چنین ارزوهایی حقیری را به جامه عمل بپوشانند.به جای انکه حتی از ونزوئلا بخواهند که با جمهوری اسلامی دوست نباشد به رژیمی که قرار است با ان مبارزه کنند خواستار  دوستی و مراوده میشوندو شعار دردهای مشترک را سر میدهند..از این منظر من که نگاه میکنم حق را به ناسیونالیستهای عظمت طلب میدهم که لا اقل در دستگاه دیپلماسی میخواهند در سوی اب حرکت کنند تا خللی به منافع ملی نخورد.صادق نوابی اینجا اتفاقا دارد خلاف منافعی حرکت میکند که خود طرفدار ان است.فکر نمیکنم صادق نوابی بتواند با وجود تمام افتخاری که به میهن خویش میکند از سوی ناسیونالیستها و گذشتگان ان به دلیل انکه میخواهد ایران را کوچک و شکست خورده تصویر بکند لایق نشانی باشد.همان طور که حزب توده با همه وجودی که خود را در راستای منافع ملی جای داد و خودشان را وطن پرست مدانستندو بارها سرود میهنی خواندند هیچ کس به انان توجهی نکرد و همه از چپ و راست انان را تحقیر کردند.و ضد وطن لقبشان دادند.

در میان دوستان به راحتی تضادها ستون به ستون درج میشود.این تضادهای گفتاری ویا تضاد در گفتار و رفتاریک اصل مهم برای به بازی گرفتن و پیاده کردن دفاعیات دوستان است.شاهکار یک گفتار شدیدا  متناقض رادر مصاحبه بینا داراب زندبا سایت گزارشگران باید جستجو کرد .این مصاحبه را که بخوانید متوجه نمیشوید طرف دارد از چه چپی سخن میگوید.او خودش را چپ انقلابی میداند و ان را دموکرات میداندو مشخص نمیکند تمایز چپ انقلابی با چپ رفرمیست (به زعم ایشان)بر سر کمونیزم است و یا دموکراسی که تمایز خود را در این میبیند.مساله به اینجا ختم نمیشود.داراب زند  خودش را چپ انقلابی میداند ولی بعد میگوید ما در دهه شصت اشتباهات بسیار خنده دار در دفاع از خرده بورژوازی داشتیم و انها که به چنین خطهایی اعتقاد نداشتند (مشخصا منصور حکمت)میگوید اینها خودشان نمونه ای چپ رفرمیست هستند.رفیق ما مشخص نمیکند  چطور چپ انقلابی مورد دفاع ایشان این چنین از در سازش با بورژوازی بیرون میامد که حال که اقای داراب زند نگاه میکند به ان میخنددو چنین چپی را نباید چپ رفرمیست جای بنهد(حتما چون نمیخواهد خودش را رفرمیست بداند).و بازهم با وجود انکه اعتراف میکند که ان چپ کمیک بود بازهم بسیار ناراحت است که چرا جوانان  از تجربیات چپ گذشته بهره نمیجویند ومثال رفیق دربندش را میزند(پیمان پیران)حال کسی نیست که بگوید ان دوستان که این چنین  تحریفات اشکاری داشتند که موجب خنده داراب زند اکنون میشود چه کمی به چپ میتوانند بکنند.به جوانانی که امروز به خوبی و بهتر از نسل ان دوره به نقد سرمایه داری دولتی  و چپ سنتی و شوروی میپردازند چه کمکی میتوانند بکنند.در حالی که بسیاری از این پیشکسوتان چپ هنوز در ته مانده های چپ خلقی و ارتجاعی باقی مانده اند.به راستی هیچ کس این چنین نمیتواند ما را از این همه تناقض به تناقض روحی رهنمون نماید.البته رفیق بینا تنها نیست.بسیاری از رفقا همان تصویر و رفتاری را نقد میکنند که خود در همان مسیر گاهی قرار میگرند و گاهی برای بحث عوض کردن و یا مصلحت سنجیها و ایجاد تحریفات به نقد میپردازند.امین قضایی یکی از دوستانی است که در درجه کسانی است که سوزن را ابتدا به خود نمیزند(این را بگویم که جای امین با خیلیها متفاوت است و من تنها میخواهم یک مطلب ایشان را فاکتور بگیرم).او کسانی که سوسیالیسم فوری را تبلیغ میکنند به پیتزا فوری تشبیه میکند و ان را شعاری بورژوازی و لوکس ماب و  و  مناسب مبارزان کوکی میداند(مطلب مبارز کوکی)و لی رفیق ما که همیشه بافنده خوبی بوده یادش رفته خودش را ببیند که به مانند بورژواها شعار هایی چون "ازادی و برابری برای همه"و یا نان و ازادی برای همه"سخن میگوید که شباهت بسیاری  به همان شعارهایی چون "هر ایرانی یک اتومبیل "دارد.امین ما مشکلش این است که نقد را در عین در قرار گرفتن در همان مسیر قرار میدهد و به تناقض گویی میرسد.شعار های ما در خیابان هم میتواند چزی شبیه همان پیتزا فوری و یا تبلغات لوکس و عوام فریب بورژوازی باشد(و امین نمیگوید مگر ما جز دادن شعار که میتواند شبیه بورژواها باشد مگر راهی هم داریم که توده ها را جلب کنیم) .اینجا هم یک لیبرال میتواند به همان "نان و ازادی برای همه"رنگ و بویی چون پیتزا فوری مورد استفاده امین بدهد.دیگران همه مثل امین نیستند.بعضی مصلحتها را فدای حقیقتها میکنند.اگر تا دیروز علی جوادی  ،کورش مدرسی را راست میخواند اکنون مصلحت حکم میکند به مانند انان در پروژه اسلام گیت قرار بگیرد.تا دیروز حق چاب محفوظ بود(مطلب اذر ماجدی) ولی امروز بگذار انجمن مارکس را به کورش مدرسی بدهیم.صدایش را در نیار که دیروز شدیدتر از لیدر فعلی حککا بر علیه کورش مینوشتیم و و میکوبیدیم چون پولاد کوبند اهنگران ،اکنون که ما را جای نمیدهند بگذار به ان یکی نزدیک شویم

.عده ای نیز برای این به تناقض دست میزنند برای اینکه با از ما بهتران  نزدیکی کنندو برای همین به هر سطحی نگری دست میزنند.حتی تمام مبانی خویش را نادیده میگیرند.خود را کمونیست کارگری میخوانند ولی وقتی دانشجویانی در همین مسیر میخواهند حرکت کنند به شدت میتازند و ان را سبک میدانند.یکی به اینان بگوید پس بفرمایید از جایگاهتان پایین و منصور حکمت را نیز  سبک بشمارید.پرده های ایده لوژیک در اینان که به وجود بیایددیگر هیچ چیز را جلو دار ان نیست.گویی تنها یک بعد  و یک شخصیت را میبنندو توجه نمیکنند که دیگران  دارند همان مسیر را با کمی تفاوت ادامه میدهند.تنها کار اینها این است که با این نقل که چون فلانی گفت پس بحث تمام است  بازی را تمام بکنند.وچون نگاهشان ان قدر سطحی است متوجه نمیشوند  در اطراف خویش چه خبری میشود.گویی همه باید خود را صراحتا تحت تاثیر مبانی  ان رهبر مذهبی در بیاورندو اسمش را بیاورم تا اینها بفهمند موضوع از چه قرار است و باور کنند .رحمان حسن زاده میگوید افتخار حکمت این بود که هیچگاه از مارکس و لنین فاکت نمیاورد.ولی خود هرگاه به مشکل بر میخورد میگوید شما با اینجای حکمت در تضادید.و همان قدر که به مذهب گرایی در سوسیالیسم رسیده اند  به نفی ان میرسند.میگویند سوسیالیسم اساس انسان است ولی به یکباره مدعی میشوند که مردم را نیز رم میدهد!!!شاید اگر یکی دیگر چنین سخن میگفت و حکمت اعتراض میکرد اولین  طرفداران ایستاده در برابر ان همینها بودند.اما اکنون  اولین کسانی هستند که می ایستند.چون دیدشان محدود و کوچک است

.تناقض گویی اصلی است برای برون رفتن از  دفاعیات ناکامل خویش یک استالنیست نمیتواند به دفاع از استالین برسد مجبور میشود به دموکراسی و یا مارکس و لنین  رجوع کند.بعضی دیگر نیز رابطه های شخصی را مبنای  نام گذاری  رفقای خویش میکنند.نویسنده ای که هیچگاه در دفاع از سوسیالیسم و انقلاب سخن نگفته نویسنده طبقه کارگر معرفی میشود و هرکس که مخالفت کند به شدیدترین وجهی علیه ان می ایستند.بعضی نیز ان قدر از مرحله پرتند که تناقضشان را از حرفشان در نمیاوریم.اینان روز راشب میدانند.اینکه اقای مانی روشن میگوید هیچ خطری  به عنوان حمله نظامی نداریم. و امریکا تضعیف شده است در نزد اهالی نظر یک شوخی است.هر کسی که کمی از اوضاع دنیا با خبر باشد متوجه میشود که  امریکا با استفاده از ابزارهای بسیار قوی که دارد و شعار مبارزه با تروریست همیشه نقشه جنگ در کاخ سفیدشان قرار دارد.و همیشه گزینه های نظامی را بررسی میکنندو معمولا نیز هرچند سال یکبار شاهد حمله ای از سوی این  دولت هستیم.رییس جمهوری امرکیایی که حمله نکند همیشه مورد تعجب  همگان بوده است.چون منافع امپریالیستی امریکا جنگ را یک ابزار همیشگی مورد استفاده قرار میدهد.اکنون نیز موضوع استفاده از سلاح اتمی همیشه میتواند این خطر را دامن بزند و مشخص نیست این حرف که خطر نظامی وجود ندارد از کجا میاید.او میخواهد بگوید که امریکا از قدرت گرفتن چاوز و انتخابات امریکای جنبوی ضعیف شده ولی میتواند  فاکتورهایی چون پیروزی سارکوزی و انجلا مرکل را گامی برای ارتباطات بهتر اروپای غربی با امریکا فرض بگیرد.شکی نیست که جمهوری اسلامی   و امریکا با هم مذاکراتی دارند و منافع مشترکی نیز دارند و در دستگاه دیپلماسی گزینه های مختلف چون استفاده از سلاح هویچ و چماق (اصطلاح امریکاییها )استفاده میشود.اما خطر نظامی یک خطر بالقوه است.همین طور که در عراق پیش افتادو اگر کسی به ماهین امپریالیست وقوف داشته باشد میتواند خطر جنگ را دائمی ببیند

.و گواه دیگر متناقضان انان هستند که مشخص نمیکنند اصلا مشکلشان کیست.اقای پیمان پیران مطلبش را که بخوانید ابتدا میگوید ما با لیبرالیست قلدر مبارزه کردیم.و و اکنون هرچند جمهوری اسلامی مهم است ولی باید با ناسیونالیسم رادیکال به جدال بپردازیم و در این راه چپ محفلی در حال پایان خویش است. و توضیح نمیدهد که ناسیونالیسم رادیکال یعنی چه؟و لیبرالهای قلدر کیستند و چپ محفلی را چه کسانی تشکیل میدهد که صبحشان هنوز ندمیده؟

و من نیز اخرین تناقضات را شکل میدهم.اولین  تناقضات من این است که از این پارادوکسها به تناقضات روحی رسیده ام. و اولین سوالی که پیش برایم میاید که ایا میتوان از طریق سیاست با تمام این حیله گریهایی دارد بتوان زندگی را تغییر داد.استادی معماری دارم که میگوید معماری زندگی را تغییر میدهد.کاش میشد  در راه تغییر زندگی خویش  سیستم جهان امروز را نیز تغییر بدهد. که سیاست را ویرانتر از این حرفها است

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط کامران مزین  | 

   کنگره شش را میتوان از لحاظ یکارچگی  و وحدت حزبی بسیار خوب دانست.اعضا با یکدیگر  در کلیات و حتی در جزییات بسیاری موافق هم بودند.با این حال شور و نشاط از کنگره خارج نشد.اعضا سعی میکردند با یکدیگر به بحث بنشینند و درباره کوچکترین مسایل حتی عبارتهایی که از نظر بعضی غیر انسانی است و در ادبیات ما جای گرفته به بحث بنشینند.اما شور و جالبیت دیگر این بود که رفقا در این دو روز به یکدیگر لطف داشتند.از ویژگیهای کنگره ها این است که اعضا بعد از مدتها دوری  با یکدیگر در تماس نزدیک میشوند و این خاصیت  مثبت انها را را به نزدیک  میکند واتحاد را بر قرار میکند.شاید یکی از دلایل اختلافات  که قبلا شاهد ش بودیم کمی ارتباط گیری از راه دور بود.دو روز کنگره بیشترین نفعی که داشت اتحاد  رفقا با هم بود.اعضا بعد از مدتها با یکدیگر ملاقات کردند و سعی کردند نشان دهند در اصول بسیاری به هم  اشتراک دارند.شب هم با هم نشستند و این یک خاصیت بسیار مهم در نزدیکی بین هم است.البته جای خالی  اعضای فراکسیون هم ما احساس کردیم .حداقل کنگره  با مباحث جدی شوری بیشتری دارد. در حالی که اینجا در تایید هم به ابراز احساسات میپرداختند.البته  اختلافات حزب با فراکسیون دیگر ان چنان از مسیر خود  و بی انظباطی حزبی خارج شده بود که میتوان گفت بعد از کنگره  همینهایی که میگفتند کاش که انها میامدند خواستار این میشدند که این بحثها تمام بشود

اما ویژگی  دیگر این کنگره  جوانتر شدن اعضا بود.به دنبال رفتن بعضی از حزب عده  دیگری وارد این حزب شدند که  بسیای از انها جوان بودند.این را میتوان  ضربه مهلکی به تمام کسانی که ارزوی فروپاشی حزب را به دنبال اختلافات دارند ارزیابی کرد.شخصیت حزبی ما به هیچ عنوان از هم نپاشید.حزب ان قدر  در جامعه منشا اثر شده و توانسته به الگوها و ارمانش را جای بدهد که بتواند از مسیر جدایی عد ای به استقبال عد ه دیگری برود.این را به کسانی میگویم که فکر میکردند بروند جایشان خالی میشود و به انها که هر شب دعا میکردند  و از خدایگان میخواستند که این حزب فرو بپاشد  میگویم که  یک حزب انسانی هرگز نخواهد شکست.

ما که در کنگره نبودیم  و برای همین مجبور بودیم از طریق اینترنت که اکثرا قطع و و صل میشد به مباحث گوش بدهیم.و البته از طریق یاهو مسنجر در حالی که با بچه ای سجک از راه مجازی در ارتباط بودیم  مباحث را میشنیدیم و حتی خودمان یک کنگره مجازی گذاشته بودیم.درباره همه مباحث سخن گفتیم. و  حتی کمی نیز اختلافاتمان را علنی کردیم ولی بارها به تشویق پرداختیم و  ونشان دادیم که که فکرهای نزدیک ما چقدر میتواند در اتحاد ما از را دور موثر باشد.حتی  انتخابات لیدری هم داشتیم که من و روژان   امید کاندیدا بودیم که من هم مثل کروبی رفتم یک ساعت خوابیدم دیدم روژان برنده شده است!!!این را گفتم تا بعضیها از ناراحتی دق کنند

یک نکته خیلی در این کنگره اهمیت یافت و ان جوانتر شدن اعضای کمیته مرکزی بود.نوید مینایی  وسامان احمدی از بچه های سجک عضو کمیته مرکزی شدند.نوید حتی عضو دفتر سیاسی هم شدکه به راستی شایسته اش بود.مصطفی هم بازهم رییس دفتر سیاسی باقی ماند.مصطفی هر وقت میامد هرکی از بچه ها چیزی میگفت.سیاوش که در یکی از مباحث ما اول با ما اختلاف داشت وقتی حرفهای مصطفی را شنید گفت اره من هم موافقم.ما حتی به لباس او هم گیر دادیم.بچه ها میرسدند او چی پوشیده و چی نپوشیده.بالاخره دبیر سازمان را خیلی تحویل گرفتیم.چیزی هم که بود مصطفی از همه احساسیتر بود چنان سرود انترناسیونال را بلند خواند گویی   جوان بیست ساله است.از نگاه ریاستی  ان گونه که بورژوازی مدیران را اتو کشیده تعیین کرده مصطفی به هیچ عنوان به انها نخورد واین دلیلی است بر اینکه ما خیلی  او را دوست داریم!!!

اعضا هرکدام ژستهای خاص خودشان را میگرفتند.اوج ان ژست رفیق تقوایی موقع اختتامیه بود که خودش را نیم رخ کرد و با خنده ای ملیحانه از این که سوسیالیسم شدنی است سخن گفت. نزدیک به چند دقیقه هم بچه های  اتاق یاهو و هم کادرهای حزب برایش دست زدند و هرکس چیزی میگفت.

سرود انترناسیونال شاهکار کنگره بود.یکی از بهترین سرود خوانیها که تا حالا دیده بودم.اجرای قوی فریدون فرهی  من را برای اولین بار شیفته بسیار این سرود کرد.هر کس بعد از پایان  ان چیزی نوشت.هرکس ابراز ی که از کنگره داشت.من مانده بودم چه بنویسم.تنها یاد فیلم جرج کلونی افتادم و نوشتم:

"شب بخیر و موفق باشید"

 تبصره:دوست عزیزمان رفیق فرشاد حسینی در سوگ مادرش نشسته.این اتفاق ناگوار را به فرشاد گرامی که بارها در دفاع از پناهندگان پیش قدم بوده تسلیت میگویم.خود فرشاد نکته هایی زیبا نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست.

www.rowzane.podzone.org/0000_m_e/0m_e__2007/2705/M31-Farshad.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط کامران مزین  | 

حزب کمونیست کارگری دوباره انشعاب کرد.

در این میان ادعاهای زیادی هم شد.مانند همیشه ادعا شد که رفتگان از یک حزب کمونیستی از ماندگان در ان عزیز ترند،انسان ترند،مظلوم ترند،با اصولترند.گفته شد  که انها که میروند از فرط عشق به کارگر و کمونیست میروند.گفته شد انها که میروند "برجسته ترند"تاریخی ترند،سکوتشان گویاتر از کوه ادبیات  و سلسله طولانی جدلهایی است که بنیاد این حزب را میسازند.بنیانگذارترند،رهبرترند،زنده باد ابهام رفقای بزرگی که میروند،فرخنده باد سکوت رهبرانی  که چیزی برای گفتن نداشتند(منصور حکمت،خداحافظ رفیق)

بله اینبار گویی  هنوز همان زمان است که همان خدا حافظ رفیق درج شده است.انها که میروند همینها را گفتند.مظلوم نمایی کردند و اه و فغان که حزب ما رفت.گفتند نمیخواستیم برویم ولی نگذاشتند.میخواستند بمانند.برای خود حزبیت و رهبریت و سازماندهی را تعریف کردند تا اگر کمند، تا اگر قدرتشان  نمیرسد بتوانند به ان چنگ بزنند.به انسانیت و این تلقی که ای ستم شد و های هوی و همهمه که گویی مرا میخواهید بر دار مجازات بکنید.رفقا ی ما رفتند وما را با خود رها کردند.همه ان خاطرات خوب و لذتهای زندگی ما  که هرکدام با هم داشتیم به دور ریخته شد.اکنون ما به منتقدان هم تبدیل شده ایم.همه ان دوستیها از کردستان  و در هنگامه  سالهای مرگ و جنایت رژیم و ان همه خاطرات زیبا  که با هم داشتند  در خانه های تیمی و محفلی و انجمنها و سازمانها،ان زمان که  در کردستان همه با هم کمک میکردند و چه بسیار رفقایی که بر سنگفرش کوچه ها در غلتیدند همه به فراموشی رفت.عدالت حکم میکرد همه محکم بایستند.همه با قدرت  جلوی همه ایستادند.بله اذر درست میگوید سیاست حقیقت ندارد.سیاست رفاقت  شخصی نیز ندارد.رفاقت  شخصی دیگر در هنگامه کار ما معنی ندارد.دیگر برادر بودن و یا همسر و هم خویش بودن به هیچ چیز ما کمک نمیکند.یک انقلابی یک کمونیست از لنین اموخته که محکم با یستد.انحلال طلبی و راست گرایان هرچقدر  عزیز باشند،هر چقدر قوم و خویش ما باشند در راه ما جایی ندارند.ما راهی پر سنگلاخ در پیش رو داریم.در این راه بسیاری میبرند و میمانند.بعضی راه را عوض میکنند.به امید انکه میانبری را پیدا کنند.به سمت راست میروند ولی ما در این راه پر سنگلاخ  از سمت چپ هرچقدر که سخت تر باشد راه خواهیم رفت.بگذار همه به راه خویش بروند.هرچقدر کمتر شدیم ولی هدفمان ان قدر بزرگ است که بتوانیم به مقصد برسیم.شما اگر میخواهید با دیگران باشید.اگر فکر میکنید دوستی با میانبر زنان و  راه راستیها  فرجی  بر شما دارد به دنبال سراب میگردید.به کودکانه ترین وجه  راهی را انتخاب کردید.شما را هرگز نخواهند بویید چه امروز و چه فردا زیر لب زمزمه میکنید کاش در همان مسیر حرکت میکردید

من در حزب کمونیست کارگری خواهم ماند.اکنون کارمان سخت تر است.من این را به شدت احساس میکنم.وظیفه ما سنگین تر است  و راهمان پر سنگلاختر،همه اینها  را با اقداماتی که میکنیم جبران خواهیم کرد.ما کوه نیستیم.ولی انسان هستیم.یک انسان با شرف از کوه نیز مقاوم تر است.صبورتر است.به همه انها که میروند خسته نباشید میگویم.هیچ گاه در این حزب اجباری نیست.ایثار و انتحار گرایی  سخن ما نیست.هدف  نهایی با این چیزها حل نخواهد شد.انسانیت  ما و شرافت انسانی ما ست که  ما را پیروز میکند.من به این حزب اعتقاد دارم.به تمام رفقایم در  هر جای دنیا که هستند.به همه انها که به ارمان سوسیالیسم و یک دنیای بهتر  معتقدند.حزبی که  ازادی زن،کودکان مقدمند،پناهندگان انسانند،به برابری  انسان با انسان  و لغو کار مزدی و انقلاب  کمونیستی جزو  اصول مهم  کاری این حزب است  به شذت معتقدم.به رفیق تقوایی و خطش اعتقاد راسخ دارم و تمام حرفهایی که بر ضد او میزنند را دروغی بیش نخواهم دانست.این حزب تمام تمام انسانهایی است که اگر پوست او را بشکافید از او یک کمونیست در میاورید.برای همه انها که میروند هم احترام میگذارم.همه انها هنوز عزیزان من  در همه جا هستند.برای اذری که اشکهایش برای انسانها   در عراق و بم  و در کنگره پیش از یادم نخواهد رفت.برای علی جوادی   عزیز  که برایم یکی از بهترین و با شخصیت ترین انسانهایی است که تاکنون دیده ام.ادمی که حتی در هنگام مرگ دخترش نیز  انسانیتش را در اهدای  اعضای بدن دخترش به  دیگران نشان داد.برای سیاوش  که سالها صدایش را در رادیو شنیدم و لذت میبردم.برای سالها زندان بودنش در  سیاهچالهای رژیم و برای هما ارجمند که  به درستی لقب انسان دوست سال را از تلاش برای حقوق انسانها کسب کرد.و برای شری عزیز رفیقم که به من بارها کمک و راهنمایی کرد. و برای تمام دوستانی که رفتند  احترام میگذارم.به درود میگویم  و امیدوارم هرجا که هستند موفق باشند.هرچند معتقدم به راهی که رفتند  هیچ کورسویی برای انها باز نمیکند.اکنون باید به کارمان برسیم.کارهای مهم تری داریم که مهم تر از درگیر شدن در بحثهای حاشیه ای است.کسب قدرت سیاسی  ما را وادار میکند به راه خودمان ادامه بدهیم.از دوستان که با ما نمیمانند خواهشمندم در را ارام ببندند تا  ما خیالمان اسوده باشد.در را ارام ببندید و بروید

خدا حافظ عزیزانم

اگر چه گفتنش سخت است

خداحافظ همین امروز

اگر چه فردایی نیز است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط کامران مزین  |