- امروز هوا خیلی افتابی بود.کاملا هویدا و نمایان که بله بهار دارد میاید.من البته این دو سه روز ان قدر بیکارم که به مرحله جنون رسیده ام
برای خودم قدم میزنم و فکر میکنم.کمی با خودم هم حرف میزنم.رفقای ناباب میگویند بیا سیگار بکش خوب میشوی و من اسیر وسوسه های شیطان نمیشوم.من را رها کنید.شادی من این چنین به دست نخواهد امد.من با اینها تنها سرطان ریه و اعصاب میگیرم.برایم این درد است که سالی دیگر گذشت و بهاری امد و بهار ازادی نیامد.کسی نمیپرسد هی یارو چته افسرده ای و من هم تودار و ساکت چندان بروز نمیکنم.گوشه ای مینشینم وبه این فکر میکنم کی تمام میشود.احساس نو بودن را تنها در افتاب امدن جلوی در خانه مان میکنم وگرنه نه من و نه ان همسایه ام و دیگران هیچکدام نو نشدیم.هیچکدام نوین و جدید و عوض نشده ایم.این بهار که میاید بعضی چیزها برایم انقدر کلیشه ای است که هیچ لذتی از ان نمیبرم.دیگر دوران ان روزها گذشته است که از دیدن ماهی و یا فندق لذت میبردم.اکنون ماهی را که میبینم خودم یک پا فیلسوف میشوم و میگویم این ماهیها که میمیرند چرا فدای لحظه ای شادی مصنوعی ما میشوند؟.و البته درست میگویم.ماهی های دم عید همه مرده اند.و قاتلش هم باید ما باشیم ولی ما به حقوق خودمان هم اعتنا نمیکنیم چه برسد به اینکه ماهی را زنده نگه داریم
- پانزده روز است به میمنت و به دلیل درخواست رفقا و هم کلاسیان درس و کلاس را تعطیل کرده ایم تا رفقای شهرستانی به خانه هایشان بروند.(یک تشکر خالی هم از ما نکردند).این اخرین روزها حداقل برای سود جویان دولتی ارزشی ندارد.چون ارزشی تولید نمیشود.معلمان در اعتصابند و مدرسه ها را تعطیل کردند.کارگران هم دل به کار نمیدهند و منتظر گرفتن عیدیهایشان هستند.ما هم که تعطیلیم و بساط ۸ مارس و چهار شنبه سوری شاید حاکمیت را به این فکر بیندازد که این روزهای بی ارزش و خوف انگیز را باطل کند.به ویژه که ضربه شستی هم از شورای امیت خوردند و فهمیدند که هیچ از سیاست نمیدانند.حتما منتظرند هرچه زودتر ان توپ لعنتی را به صدا در بیاورند و یکی بگوید اغاز سال ۱۳۸۶ و جناب رهبر پیام تبریکی را تقدیم کند و پشت ان رییس جمهوری از پیشرفتهایی که معلوم نیست کدام سخن بگوید.این پیام رسانی واقعا کلیشه ای و تکراری است.حتی پیامهای حمید تقوایی و غیره نیز به من لذتی نمیدهد.فکر میکنم اینها به زور وادار شده اند این چنین عصا قورت داده و اتو کشیده سخن بگویند.
- امسال هم که بازهم اغاز سال ساعت ۳ صبح است.من که خوابم.حالا هرچه میخواهید بگویید.اکثر اوقات در این موقع خواب بودم.هرچند ۴ سال پیش که امریکا هم حمله کرده بود و ساعت ۴ عید تحویل شد بیدار بودم که اخبار جنگ را بشنوم. و واقعا چه افسوسی ان سالها خوردم.معمولا در اعیاد اتفاق سیاسی از جانب ایران نمی افتد.چون همه چیز تعطیل است.ولی این خارجیها عید ما را خراب میکنند.به هر صورت وقتی که بیدار شدم مراسم روبوسی ان هم سه تایی اغاز میشود و باید بگوییم صد سال به این سالها و من هرچه فکر میکنم میبینم عجب حرف پوچی است.طرف یک سال تمام به زمین و زمان فحش میدهد و دست اخر میگوید صدسال به این سالها و من هرچه فکر میکنم حتما اشتباهی شده کسی را یارای تغییر ان نیست.من به بعضی قانونهای عید همچنان مانده ام. اخر میمیرم و نمی فهمم چرا باید قبل از سال نو سری بیرون را زد تا پا قدمت خوب باشد.برای همین نمیروم.چون فکر میکنم دارد به من توهین میشود.
- به هر صورت با تمام این حرفها عید شما و بهار جدید مبارک باشد.عمرتان دراز باد تا بهار رهایی را نیز ببینید.پوچ و مسخره است که حداقل تبریک هم نگویم.اگر دنیا مسخره باشد روزها مسخره نیست.این روزها میروند و حرکت میکنند و در زمانه ای به نقطه شروع میرسند و باید ان را جشن گرفت وگرنه ان خیلی مسخره است.روزها ما با دنیای ما متفاوتند.روزها ممکن است نوید از دنیای دیگر بدهند ولی دنیای امروز نوید روزهای دیگر را نمیدهد.این دنیا روز ها را به روال خویش و به وضعیت موجود میخواهد و ما باید از این روزها استفاده کنیم.روزها بی تقصیرند.انها نو میشوند و ما نمیتوانیم انها را سرزنش کنیم.این ما هستیم که وقتمان باید نهایت بهره را ببریم.میتوانیم بگوییم دنیا وایستا و لی بگوییم زمان بایستد و یا روزی بایستد پوچ است.تنها در کارتونها و فیلمها چنین فرضیه ای شاید بشود.این بهار مبارک باشد.جشن بگیرید.شاد باشید که با افسوس خوردن هم به جایی نخواهید رسید.مرا رها کنید وخودتان من را الگوی خود قرار ندهید.عقاید شخصی من هیچ لذتی برای شما ندارد.تنها زندگی سیاسیم شاید چیزکی داشته باشد که ان هم من نساخته ام.
تبصره۱:این اخرین مثلا طنز هم هم تقدیم به دوستان وبلاگیم
من یک دست چپی به همراه مبارزان سوسیالیست وجوانان کمونیست باپرچمی سرخ وبادردهای مشترکی که داریم علیه وضعیت موجود انقلابی کمونیستی برپا میکنیم تا سوسیالیسم همین امروز ایجاد گرددو روزمرگیهای شهری ما به زندگی یک انسان نوین تبدیل شود.تا پشت دروازه های سپیده دم به تماشای ابهای سپید بنشینیم.
تبصره۲:ندارم.بس است .عیدتان مبارک

این یک انسان است که زیر شکنجه ها در حال مرگ است.انسانی که نماد استقامت و مقاومت و مبارزه و افشای حقیقت است.احمد در حالی در بستر مرگ است که جرمش افشای حقیقت جنایت ارتجاع و سیه روزان حاکم است.دژخیمان اسلامی سالهاست او را برای یک پیراهن تا دم مرگ برده اندو او را از زندگی انسانی امال و ارزوهای شخصی محروم کرده اند..ما به احمدها مدیونیم.بدون احمدها شاید هیچگاه چنین به اینده نتوانیم بیندیشیم.میتوانیم او را هر گونه که هست زنده نگه داریم..احمدها نباید به سرنوشت دیگران دچار بشوند .دیگر بس است.یک شاخه گل پر پر شده بس است.ما نباید اجازه دهیم جسم احمد از پیش ما برود.هرچند احمدها زنده میمانند.حتی اگر بمیرند.چون نامشان و یادشان و فکرشان جاودانه است زنده اند.ولی ما نباید اجازه دهیم جسم احمد را دشمنان کرکس صفت به یغما ببرند.