علی افشاری را بیشک باید یک راست نامید.اصولا برای ما چه انها که در پی تغییر از درون دیکتاتورها ان هستند و چه انها که به پشت جبهه غرب برای تبلیغ گفته های خودشان دست میزنند در پرچم راست قراردارند و یا مواضع ان را تبیلیغ میکنند.و اقای افشاری درهردو سوی این پرچم قرار گرفته است و میتوان گفت به التقاطی ازتفکرات ملی اسلامی و راست پرو غرب دست میزند.هرچند گاهی که گفتارهای او را میبینیم و میخوانیم متوجه میشویم اقای افشاری گاهی متفاوت از انچه هستند سخن میگوید.نمونه ان را من در مطلب اخر ایشان دیده ام که برخلاف دیگر دوستان و هم سلکانش به دفاع از انقلاب پرداخته و اصل ان را تایید کرده است.در جایی دیگر تایید کرده است که ضد انقلاب قدرت را به دست گرفته است و در جای دیگر به درستی ثابت کرده است که اگر انقلابهای روسیه و فرانسه نبود شاهد رفاه اجتماعی و یا دموکراسیهای اجتماعی نبودیم.ودرواقع گفته است که این نیروی انقلابی بوده است که سرمایه داری را به عقب زده است.این کاملا بر خلاف گفته های امثال گنجی و سازگاراو امثالهم است که برای توجیه جنایات خود ان را ناشی از وضع انقلابی میدانستند و انقلاب را سبب ان اتفاقات ذکر کرده اند.اما اقای افشاری از انجا که در دوره انقلاب حضور ضد انقلابی نداشته است نیازی نمیبیند که دروغ بگوید و انقلاب را سبب جنایت و اعدامها ذکر کند.او صریحا میگوید که ضد انقلاب حاکم بر انقلاب شد.چون منفعتش را در گمراهی نسل جوان نمیبیند.اما رفتارهای این فرد در سیاستی که دنبال میکند کاملا در تضاد با این گفته ها است و او برای توجیه وابستگی به بزرگان باز مجبور میشود اسمان و ریسمان را به هم ببافد و از ان چیزی که میگوید و انچه رفتار میکند فرسنگها فاصله بگیرد.اقای افشاری به دلیل ضعیف بودن و عدم قدرت پذیری با توجیه پایان دوره اوانگاردی وابستگی خود را به بزرگان و جنایتکاران را با هر شیوه ای که است توجیه میکنند.ایشان زمانی در فکر اصلاح رژیمی بود که میبینیم ان را در ردیف صدامها و پینوشه ها و میلوشویچها میاندازد(مطلب او درباره صدام).و قصد داشت دیکتاتور را از درون به اصلاح وادار کندو در این راه به خاتمیها پناه برد که اکنون انها را کوچکتر از ان میداند که جوابشان را بدهد(مطلب او درباره محمد جواد روح).چون از جای دیگر پشتیبانی میشود و ان را برای خود افتخار میداند.او در حالی که میگوید با سیاستهای دولت امریکا موافق نیست منفعت شخصی را در این میبیند که به مهره امریکا و غرب برای اینده تبدیل شود.چون تمام درک ایشان این است که برای فردا تنها باید به بزرگان دنیای امروز تکیه کرد.برای همین است که در اخر مطلب اخر خویش درباره انقلاب با تمام ستایشهای قبلی از ان، ان رابرای ایران تمام شده میداند و میگوید مردم انقلاب را کرده اند از درون همین انقلاب باید به تغییرات دموکراتیک دست یافت.در حالی که در بالای مطلب خاطرنشان میکرد که ضد انقلاب قدرت را گرفت.پس چگونه میشود از درون یک حکومت ضد انقلابی انقلاب را از درون ان شکل داد.یا باید گفت ان انقلاب را انقلابیون به دست گرفتند و یا باید گفت که میشود ضد انقلاب فعلی را با یک انقلاب دیگر به دست گرفت.اما اقای افشاری کاملا در تضاد ان سخن میرانند چون میخواهند وابستگی خود را توجیه کنند.همینها که اصل انقلاب را تایید میکنند برای وابستگی خود به از ما بهتران تهدید نظامی و تحریم اقتصادی و مذاکره و سازش با دیکتاتورها را که صد برابر انقلابهاخطرناکتر و ویرانتر و غیر انسانی تر است را تایید میکند.نیاز به گفتن نیست که وقتی در حال کمک به امریکا هستید دارید از تهدید و تحریم این دولت خواه نا خواه حمایت میکنید ویا وقتی در چهار چوب تغییر از درون قرارمیگیرید در حال سازش ویا کمک به ان هستید.و چون افشاریها دیدند که دیگر از محافظه کاری همیشگی راست گرایانه فراتر میروند دیگر حاظر به همکاری با امثال حجاریان نشدند و در فاز بالاتری به ارایه نظرسیاست خویش پرداختند و حال خود را بزرگترو والاتر از امثال حجاریان میبینند و میگویند اگر جوابشان را بدهم بزرگ میشوند.این برای این است که میگویند ما از جای دیگری اب میخوریم که صد برابر بالاتر است.نه به مانند شما که هنوز اندر خم کوچه منتظر حکم حکومتی خامنه ای هستید.افشاریها بر خلاف سخنانشان منتظر این هستند که از این وابستگی به امریکا به جایی برسند.بیشک فردای حمله احتمالی امریکا به ایران امثال افشاری ها چلبی های دیگر میشوند و امریکا روی انان حساب باز میکنند.پس افشاری چرا انگونه پیش برود که واقعیت حکم کند.احتمالا پیش خود فرض گرفته است که بگذار این حرفهای من در بایگانی اندیشه هایم بماند.همین اقای افشاری که میگویدهرروز ارادتم به جمله مارکس(اعدام تکرار مضاعف جنایت است)بیشتر میشود چارهه ای ندارد که در جنگ و خون ریزهای عراق و این اعدامها پشت جبهه ای قرار بگیرد که مسبب این جنگ در درجات بسیاری قرار دارد.اما او تنها در حرف و سخن از مخالفت با اعدام و جنگ میگویدو در ظاهر منفعتهای شخصی به او اجازه نمیدهد که بر علیه این وضعیت چاره ای بیندیشد.او. که انقلابها را تایید هم میکند ان را به دور میریزدولی در همان حالت از تهدید و تحریم مجبوراست دفاع کند و یا حداقل سکوت کند.او با این بهانه که مردم از چپها زخمهای عمیق خورده اند و یا مارکسیسم ایده لوژیک است و به جای به صحنه امدن باید در محیط دانشگاه و جداگانه و خارج از دید مردم و دانشجویان درباره ان بحث شود سعی بر توجیه وضع موجود داردو میگوید دوره این حرفها گذشته است.بی انکه بخواهد چپ امروز در جامعه و ۱۶ اذر را از گذشته خودجدا کند .بی انکه بگوید اگر مارکسیم سبب زخمهای عمیق مردم میشود پس چرا بعدا انقلاب را سبب بهبود وضع موجود در نظام سرمایه داری میدانی و جمله مارکس را زیبا و انسانی میدانی؟.ایا جمله مارکس نیز باید در اتاق موزه نگه داری شود تا امثال ایشان گاهی از ان یاد کنند.ایا انقلابها که بنا به گفته خودت سبب بهبود اوضاع دنیا میشود و اصل ان مورد تایید است از تهدیدات و تحریمها و جنگها بدترندکه هرلحظه امکان تحقق ان وجود دارد و اسیبهای فراوانی به جامعه میرساند و امثال افشاری با کنار گرفتن در کنار دولت امریکا خواه ناخواه از ان حمایت میکنند ؟
همه اینها به این دلیل است که ایشان به شدت فردگرایی و نیازهای شخصی را اولویت کارهای سیاسی خود قرار داده است.از اتفاقاتی که در دور و بر ایشان میگذرد جز بعضی اخبار که به بیرون درز میکند بی خبرم ولی متوجهم که ایشان در حال فرد گرایی سیاسی و سود طلبی های شخصی هستند.لیبرال منشی به ایشان یاد داده است که ابتدا ببیند چه چیز به نفع ایشان است.به او یاد داده است که بر اساس ان حرکت کند که هم وابستگیش به از ما بهتران توجیه شود و هم او در این راه به جایی برسد و بتواند در تقابل با دیگران خود را بزرگ ببیندو بگوید که من شما را در حدی نمیبینم که جوابتان رابدهم.این در حالی است که به واقع او در این حالت سیاهی لشگری بیش نیست.همینها که او را در کنار گرفته اند فردا در صورت لغزش ایشان او را به مانند چلبیها تبدیل میکنند.همه میدانند که بزرگان دنیای امروز از دیر باز با مریدان خود در صورت پاره ای از مشکلاتی که پیش میاید چگونه رفتار میکنند.به یکباره اینان از عرش به فرش می افتند.پس افشاریها مجبورند همیشه وابسته بمانند اگر بخواهند همیشه در این راه که هستند ثابت قدم بمانند.افشاری دستش را به کسانی دراز کرده است که یا دیکتاتور هستند و خودش هم میداند و یا طرف دیگر جبهه ترور وحشت قرار دارندو با این که میگوید با سیاستهای ان موافق نیست مجبور است از ان حمایت کند.او چاره اش را در این میبیند که یا به این سو ویا به ان سوی دو جبهه تروریستی تبدیل شود و البته در هر دو صورت نمیتواند خارج از ان چیزی که بزرگان این دو جبهه برای او تفسیر کرده اند فراتربرود.او در درکنار دوم خرداد به جایی نرسید و در کنار امریکا هم در صورتی به جایی میرسد که کودتا و حمله نظامی انجام شود وافشاری نیز جایگاهی بگیرد که انهم باید در صورتی باشد که به مانند چلبیها نشود.افشاریها میتوانند خودشان هم باشند ولی این نیاز به این دارد که چقدر منصف و واقع بین باشند.نیاز به این دارد که اوضاع را نه براساس میلهای شخصی و امروز خویش بلکه فردای اجتماع تطبیق کنند.افشاری اتفاقا بر خلاف فخر اورها که مشتی لمپن بیسواد هستند پرنسیب یک فرد سیاسی را در جهات بسیاری رعایت میکند و با اگاهی از مارکسیم و انقلاب سخن میگوید و نمیخواهد به مانند گنجی ها برای تایید گفته های خویش طرف مقابل را با بی انصافی محض و بی سوادی واقعی بکوبد.اما مشکل دردرک این است که او نمیتواند خود باشد.بورژوازی از او یک انسان دنباله دار کرده است که نمیتواند ان گونه باشد که سخن میگوید .او فکرمیکند که بسیار بزرگ است و ان را در جواب امثال روح بیان میکند و کارش به جایی رسیده است که خود را ازمشارکتیها و بزرگان سابق و اساتید خویش چون حجاریان هم بالاتر میبیند در حالی که انسانهای بزرگ انان هستند که درخلاف جریان اب شنا بکنند.
